تبليغاتX
شعر و خا طرات




 

بهترین لحظات زندگی از نگاه چارلی جاپلین



 


بهترین لحظات زندگی از نگاه چارلی جاپلین:

To fall in love
عاشق شدن


To laugh until it hurts your stomach
.آنقدر بخندی که دلت درد بگیره


To find mails by the thousands when you return from a vacation.
بعد از اینکه از مسافرت برگشتی ببینی هزار تا نامه داری


To go for a vacation to some pretty place.
برای مسافرت به یک جای خوشگل بری



To listen to your favorite song in the radio.
به آهنگ مورد علاقت از رادیو گوش بدی


To go to bed and to listen while it rains outside.
به رختخواب بری و به صدای بارش بارون گوش بدی


To leave the Shower and find that the towel is warm
از حموم که اومدی بیرون ببینی حو له ات گرمه !


To clear your last exam.
آخرین امتحانت رو پاس کنی



To receive a call from someone, you don't see a lot, but you want to.
کسی که معمولا زیاد نمی بینیش ولی دلت می خواد ببینیش بهت تلفن کنه


To find money in a pant that you haven't used since last year.
توی شلواری که تو سال گذشته ازش استفاده نمی کردی پول پیدا کنی



To laugh at yourself looking at mirror, making faces.
برای خودت تو آینه شکلک در بیاری و بهش بخندی !!!



Calls at midnight that last for hours.
تلفن نیمه شب داشته باشی که ساعتها هم طول بکشه




To laugh without a reason.
بدون دلیل بخندی



To accidentally hear somebody say something good about you.
بطور تصادفی بشنوی که یک نفر داره از شما تعریف می کنه


To wake up and realize it is still possible to sleep for a couple of hours.
از خواب پاشی و ببینی که چند ساعت دیگه هم می تونی بخوابی !



To hear a song that makes you remember a special person.
آهنگی رو گوش کنی که شخص خاصی رو به یاد شما می یاره


To be part of a team.
عضو یک تیم باشی


To watch the sunset from the hill top.
از بالای تپه به غروب خورشید نگاه کنی


To make new friends.
دوستای جدید پیدا کنی



To feel butterflies! In the stomach every time that you see that person.
وقتی "اونو" میبینی دلت هری بریزه پایین !


To pass time with your best friends.
لحظات خوبی رو با دوستانت سپری کنی



To see people that you like, feeling happy
.کسانی رو که دوستشون داری رو خوشحال ببینی



See an old friend again and to feel that the things have not changed.
یه دوست قدیمی رو دوباره ببینید و ببینید که فرقی نکرده



To take an evening walk along the beach.
عصر که شد کنار ساحل قدم بزنی



To have somebody tell you that he/she loves you.
یکی رو داشته باشی که بدونید دوستت داره



remembering stupid things done with stupid friends. To laugh .......laugh. ........and laugh ......
یادت بیاد که دوستای احمقت چه کارهای احمقانه ای کردند و بخندی و بخندی و ....... باز هم بخندی


These are the best moments of life....
اینها بهترین لحظه‌های زندگی هستند


Let us learn to cherish them.
قدرشون روبدونیم


"Life is not a problem to be solved, but a gift to be enjoyed"
زندگی یک هدیه است که باید ازش لذت برد نه مشکلی که باید حلش کرد

وقتی
زندگی 100 دلیل برای گریه كردن
به تو نشان میده
تو 1000 دلیل برای خندیدن
به اون نشون بده.
(چارلی‌ چاپلین
)






 

نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388  توسط ح. نجاریان  | 


نامه ای به پدر

پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب دید که تخت خواب کاملاً مرتب و همه چیز جمع و جور شده.
یک پاکت هم به روی بالش گذاشته شده و روش نوشته بود :پدربا بدترین پیش داوری‌های ذهنی پاکت رو باز کرد و با دستان لرزان نامه رو خوند : پدر عزیزم،با اندوه و افسوس فراوان برایت می‌نویسم. من مجبور بودم با همسرجدیدم فرار کنم... چون می‌خواستم جلوی یک رویارویی با مادر و تو رو بگیرم. من احساسات واقعی رو با سارا پیدا کردم، او واقعاً معرکه است. اما می‌دونستم که تو اون رو نخواهی پذیرفت... به خاطر تیزبینی‌هاش، خالکوبی‌هاش، لباس‌های تنگ موتور سواریش و به خاطر این که سنش از من خیلی بیشتره (تقریبا8 سال). پدر همسر من حامله است. سارا به من گفت ما می‌تونیم شاد و خوشبخت بشیم.اون یک تریلی توی جنگل داره و کُلی هیزم برای تمام زمستون. ما یک رؤیای مشترک داریم برای داشتن تعداد زیادی بچه. سارا چشمان من رو به روی حقیقت باز کرد که ماریجوانا واقعاً به کسی صدمه نمی‌زنه. ما اون رو برای خودمون می‌کاریم، و برای تجارت با کمک آدمای دیگه ای که توی مزرعه هستن، برای تمام کوکائین‌ها و اکستازی‌هایی که می‌خوایم. در ضمن، دعا می‌کنیم که علم بتونه درمانی برای ایدز پیدا کنه، و سارا بهتر بشه. اون لیاقتش رو داره.نگران نباش پدر، من 15 سالمه، و می دونم چطور از خودم مراقبت کنم.یک روز،مطمئنم که برای دیدارتون برمی‌گردیم... اونوقت تو می‌تونی نوه‌های زیادت رو ببینی. با عشق...پسرت. پاورقی :
پدر، هیچ کدوم از جریانات بالا واقعی نیست...
من توی خونه دوستم هستم.
فقط می ‌خواستم بهت یادآوری کنم که در دنیا چیزهای بدتری هم هست نسبت به کارنامه مدرسه که روی میزمه.
دوستت دارم!
هروقت برای اومدن به خونه، امن بود، بهم زنگ بزن.

نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388  توسط ح. نجاریان  | 



اینجا آسمان ابریست ، آنجا را نمیدانم...

اینجا شده پائیز ، آنجا را نمیدانم...

 اینجا فقط رنگ است ، آنجا را نمیدانم...

 اینجا دلی تنگ است ، آنجا را نمیدانم.

 وقتي كه بچه بودم هر شب دعا ميكردم كه خدا يك دوچرخه به من بدهد.

بعد فهميدم كه اينطوري فايده ندارد.

 پس يك دوچرخه دزديدم و دعا كردم كه خدا مرا ببخش


هی با خود فکر می کنم ، چگونه است که ما ، در این سر دنیا ،

عرق می ریزیم و وضع مان این است و آنها ،

در آن سر دنیا ، عرق می خورند و وضع شان آن است! ...

نمی دانم ، مشکل در نوع عرق است یا در نوع ریختن و خوردن


دکتر شريعتي

نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388  توسط ح. نجاریان  | 


هر صبح و شام ام

در ويرانه هايش

به رگبار نفرت مي بندند

كجايي تو

كه ام من

و جغرافيای ما كجاست!


( شاملو )
نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388  توسط ح. نجاریان  | 


نامه اي از ويكتور هوگو

 

قبل از هر چيز برايت آرزو ميكنم كه عاشق شوي ،

 و اگر هستي ، كسي هم به تو عشق بورزد ،

و اگر اينگونه نيست ، تنهاييت كوتاه باشد ،

و پس از تنهاييت ، نفرت از كسي نيابي.

آرزومندم كه اينگونه پيش نيايد .......

اما اگر پيش آمد ، بداني چگونه به دور از نااميدي زندگي كني.

برايت همچنان آرزو دارم دوستاني داشته باشي ،

از جمله دوستان بد و ناپايدار ........

برخي نادوست و برخي دوستدار ...........

كه دست كم يكي در ميانشان بي ترديد مورد اعتمادت باشد .

و چون زندگي بدين گونه است ،

برايت آرزو مندم كه دشمن نيز داشته باشي......

نه كم و نه زياد ..... درست به اندازه ،

تا گاهي باورهايت را مورد پرسش قراردهند ،

كه دست كم يكي از آنها اعتراضش به حق باشد.....

تا كه زياده به خود غره نشوي .

و نيز آرزو مندم مفيد فايده باشي ، نه خيلي غير ضروري .....

تا در لحظات سخت ،

وقتي ديگر چيزي باقي نمانده است،

همين مفيد بودن كافي باشد تا تو را سرپا نگاه دارد .

همچنين برايت آرزومندم صبور باشي ،

نه با كساني كه اشتباهات كوچك ميكنند ........

چون اين كار ساده اي است ،

بلكه با كساني كه اشتباهات بزرگ و جبران ناپذير ميكنند .....

و با كاربرد درست صبوريت براي ديگران نمونه شوي.

و اميدوارم اگر جوان هستي ،

خيلي به تعجيل ، رسيده نشوي......

و اگر رسيده اي ، به جوان نمائي اصرار نورزي ،

و اگر پيري ،تسليم نا اميدي نشوي...........

چرا كه هر سني خوشي و ناخوشي خودش را دارد و لازم است

بگذاريم در ما جريان يابد.

اميدوارم سگي را نوازش كني ، به پرنده اي دانه بدهي و به آواز يك

سهره گوش كني ، وقتي كه آواي سحرگاهيش را سر ميدهد.....

چراكه به اين طريق ، احساس زيبايي خواهي يافت....

به رايگان......

اميدوارم كه دانه اي هم بر خاك بفشاني .....

هر چند خرد بوده باشد .....

و با روييدنش همراه شوي ،

تا دريابي چقدر زندگي در يك درخت وجود دارد.

به علاوه اميدوارم پول داشته باشي ، زيرا در عمل به آن نيازمندي.....

و سالي يكبار پولت را جلو رويت بگذاري و بگويي :

" اين مال من است " ،

فقط براي اينكه روشن كني كدامتان ارباب ديگري است !

و در پايان ، اگر مرد باشي ،آرزومندم زن خوبي داشته باشي ....

و اگر زني ، شوهر خوبي داشته باشي ،

كه اگر فردا خسته باشيد ، يا پس فردا شادمان ،

باز هم از عشق حرف برانيد تا از نو بيآغازيد ...

اگر همه اينها كه گفتم برايت فراهم شد ،

ديگر چيزي ندارم برايت آرزو كنم

نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388  توسط ح. نجاریان  | 


روزی مردی داخل چاهی افتاد و بسيار دردش آمد

یک روحانی او را دید و گفت :حتما گناهی انجام داده ای

یک دانشمند عمق چاه و رطوبت خاک آن را اندازه گرفت

یک روزنامه نگار در مورد دردهایش با او مصاحبه کرد

یک یوگيست به او گفت : این چاله و همچنين دردت فقط در ذهن تو هستند در واقعيت وجود ندارد

یک پزشک برای او دو قرص آسپرین پایين انداخت

یک پرستار کنار چاه ایستاد و با او گریه کرد

یک  روانشناس او را تحریک کرد تا دلایلی را که پدر و مادرش او را آماده افتادن به

داخل چاه کرده بودند پيدا کند

یک تقویت کننده  فکر او را نصيحت کرد که : خواستن توانستن است

يك  فرد خوشبين به او گفت : ممکن بود یکی از پاهات رو بشکنی

سپس فرد بیسوادی گذشت و دست او را گرفت و او را از چاه بيرون آورد

نوشته شده در  سه شنبه پنجم آبان 1388  توسط ح. نجاریان  | 


يك روز زندگي:

دو روز مانده به پايان عمر تازه فهميد كه هيچ زندگی نكرده است، تقويمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقی بود.

پريشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بيشتری از خدا بگيرد، داد زد و بد و بيراه گفت، خدا سكوت كرد، جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت، خدا سكوت كرد، آسمان و زمين را به هم ريخت، خدا سكوت كرد.

به پر و پای فرشته ‌و انسان پيچيد، خدا سكوت كرد، كفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سكوت كرد، دلش گرفت و گريست و به سجده افتاد، خدا سكوتش را شكست و گفت: "عزيزم، اما يك روز ديگر هم رفت، تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادی، تنها يك روز ديگر باقی است، بيا و لااقل اين يك روز را زندگی كن."

لا به لای هق هقش گفت: "اما با يك روز... با يك روز چه كار می توان كرد؟ ..."
خدا گفت: "آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند، گويی هزار سال زيسته است و آنكه امروزش را در نمی‌يابد هزار سال هم به كارش نمی‌آيد"، آنگاه سهم يك روز زندگی را در دستانش ريخت و گفت: "حالا برو و يک روز زندگی كن."

او مات و مبهوت به زندگی نگاه كرد كه در گودی دستانش می‌درخشيد، اما می‌ترسيد حركت كند، می‌ترسيد راه برود، می‌ترسيد زندگی از لا به لای انگشتانش بريزد، قدری ايستاد، بعد با خودش گفت: "وقتی فردايی ندارم، نگه داشتن اين زندگی چه فايده‌ای دارد؟ نميدانم! بگذار اين مشت زندگی را مصرف كنم."

آن وقت شروع به دويدن كرد، زندگی را به سر و رويش پاشيد، زندگی را نوشيد و زندگی را بوييد، تا سر آن كوه بلند دويد، چنان به وجد آمد كه ديد می‌تواند تا ته دنيا بدود، می تواند بال بزند، می‌تواند پا روی خورشيد بگذارد، می تواند…

او در آن يك روز آسمانخراشی بنا نكرد، زمينی را مالك نشد، مقامی را به دست نياورد، شرکتی را تأسيس نکرد، دل كسي را نرنجاند، به ناحق براي كسي دست به قلم نبرد، عيب هاي خود را بر ديگران ننوشت، اما …

اما در همان يك روز دست بر پوست درختی كشيد، با چروك صورتش مقايسه كرد، روی چمن خوابيد، كفش‌دوزكی را تماشا كرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايی كه او را نمی‌شناختند، سلام كرد و برای آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد، او در همان يك روز با همه آشتی كرد و خنديد و سبك شد، لذت برد و سرشار شد و بخشيد و بخشيدندش، عاشق شد و عبور كرد و تمام شد.

او در همان يك روز زندگی كرد.

فردای آن روز فرشته‌ها در تقويم خدا نوشتند: " امروز او درگذشت، كسی كه هزار سال زيست!"

زندگی انسان دارای طول، عرض و ارتفاع است؛ اغلب ما تنها به طول آن می انديشيم، اما آنچه که بيشتر اهميت دارد، عرض يا چگونگی آن است..

امروز را از دست ندهيد، آيا ضمانتی برای طلوع خورشيد عمر فردايمان وجود دارد!؟

نوشته شده در  شنبه چهارم مهر 1388  توسط ح. نجاریان  | 


بهانه ی پرواز معصوم عزيزم

از رفتنت دهان همه باز

                  انگار گفته بودند

                                        پرواز !

                                                 پر    واز  !

                                                                   

..........................................

روز رفتن تو

روز عظمت تو بود

عظمتت معنای پریدنت شد            پروازی بی  خیال

و من به دنبال واژگانی برای تفسیر تو

                                           و واژگان در پی تو ....

چه بیرنگ شدند و حقیر

                         واژگان بزرگ و پررنگ

                                تو به پرواز معنا سپردی

                                    و رنگ شدی برای بی رنگی های واژگان منتظر

کوچکی چشمان مردمم در روشنایی چکاد تجلی ات

                                                         به بزرگی نشست

                                                           تا توان دیدن سویت را بیابد

                                                                 و عظمت تو را به تصویر کشد

حیرانی من در بیخبری از پرواز زود هنگام توست

و پرواز تو یعنی اوج بودن , شکوه رستن

تو روییدی از خاک

                  و رسیدی تا افلاک

و من با تمام تلاش برای پریدن هنوز در نقطه ی شروع تو

                                                           مبهوت به پایان رسیده ام

آن روز

همه در تب تو

بی تاب

و تو در تاب رفتن بی خواب

و من بر بزرگی سال ها مظلومیت  تنفست بی صدا گریستم

                                                                          بادرد شکستم

                                                                                  و ندیدنت را آه کشیدم

حیرت از این همه اقیانوس پرتلاطم درد در نگاه تک تک مسافران در انتظار, موج میزد

مسافرانی که در صف انتظار  در شمارش لحظه های دیدنند

و تو بی قرار این همه انتظار بر اوج بال ها رهیدی

رهیدنت شوق رسیدنت

                       ترک نگاه های انتظار شد

                                        حیرت از آسمانی شدنت

                                                      در دل همه حسرت شد

                                                                     و تو بی خیال این همه نیاز پریدی

                          پرواز سبزت خوش باد   

 

 

نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388  توسط ح. نجاریان  | 


            

يک خاطره يک صعود

هر سال و بعد از رفتن آن معلم دل ها:

 

           گاهی اوقات با همان لباس رنگي و چهره ی خندانش به خوابم می آید. آرام به گوشه ي ديوار يا درختي تکیه می داد.  و با تو حرف می زد، بعضي وقتها  از خودش و يا اطرافيان می گفت، آخرين بار که دیدیمش تعداد زيادي علاقمند را به کوه آورده بود. آنها را به آرامي بالا مي برد. گل و گیاه جمع می کرد. توضیح می داد و از لحظه لحظه زندگی لذت می برد.

    قبل یا بعد از هر برنامه بلند عادت کرده ام سری به خوابگاه ابدیش در زیر کوه آردیشو کنار باغ ها و زمین های در حال کشت بزنم. آنجا که مردان و زنان در حال کار و تلاش هستند. شايد برای بَهانه ای شیرین و یا تجدید خاطره ای که هر کدامشان یک دنیا زندگی ست. برای خريد گل به سراغ گل فروش شهر و دوستِ دوران کودکی ام احمد رفتم. با هم به مرور خاطرات شیرین گذشته پرداخته، بین ما دقایقی در سکوت گذشت. از مادرش گفت و از پروازش. چه دورانی با هم داشتیم  وقتی از خانه می زدیم بیرون!! بهترين پناهم شده بود، رفتن بین این خانواده  صمیمی با آن مادر نازنينش. یادش به خیر.

 کوچه پس کوچه های این شهر برایم گذری ست به تاریخ ده ساله شیطنت در این پستی و بلندی ها، شهر تغییر چندانی نکرده بود، یا نخواسته بودند تغییری ایجاد کنند.  دیدار با دوستان ناب اين ديار كه هر يك به زلالی قطرات آب سراب گاماسیاب مي باشند، هر دفعه تجدید خاطرات  تازه ای برام رقم می خورد و ارتباط عاطفی ام با این دیار محکم تر.

 بین راه بودم زیر گرین، به بالا دست که نگاه می کنم، خبری از خَلعت سفيد روی قله نیست. برای  من سالها طول کشید تا معنی و لمس دقیقی از كلمه خَلعت پوشیدن گرین داشته باشم. و این مهم زمانی بود كه توانستم خَلعت را به معني واقعی لمس كنم. خلعت یعنی،  آغاز سرما، آغاز رسیدن برف نو، و جمع کردن جُلُ پَلاس پاییز و  تحویل دادن به ننه سرما.

تماس گرفتم: سلام کجایی می آیید بريم سر خاک.

جواب آمد " آره، راستی شب میآی بريم کوه"

 

به سوي كوه،

به سوي قله هاي با شكوه

به سوي آبي سپهر

به راهِ زر نشان مهر.

چو آرزوي ما،

هوا.

خوش است و پاك

به روي قله ها

تن از غبار تيرگي رها

برآ چو جانِ تازه بلندِ خاك

هميشه برفراز

هميشه سر افراز...

 

کجا ؟ گرین. شب. صعود شبانه.

قدری تعجب كردم!! بد نیست شب این کوه رو هم تجربه کردن، ماه هم نیمه است و با توجه به گرمای روز در مرداد برنامه خوبی خواهد بود.

موافقم. " گشتی داخل شهر زده مختصر خریدی کرده، با عاریه گرفتن وسیله آماده حرکتیم.

راستی مسافران این شب چه کسانیند؟

در کار سرپرستی دخالتی نمی کنم فقط چند نکته تذکر داده می شود.

گویا این طور که از شواهد پیداست تعدادی جوان تازه کار هم حضور دارند!.

در کار کوه خیلی مهم نیست، آشنایی قبلی مهم اینه که دِل کوه گردها همیشه با هم آشناست.

اُنس و الفت آنها را کوه بَسته، پای آن چشمه به ناز، پیش آن صخره به شور، زیر آن کوه سُِترگ

 دو نفر ریز نقش قدری متفاوت تر از دیگرانند، و این را از حالت رفتار و استیل بدنی شان می شود فهمید. هم دیگر را در الوند دیده بودم. اردوی انتخابی زنجان آنها هم در اردو بودند. ديدارمان چه جاي با صفایی بود. "تخت نادر همان جايي كه نه تختی دارد و نه برج و بارویی، فقط یک و تیکه چمن بی ادعا زیر فرشی از یخ پنهان می باشد و دل تو دلش نیست که با یک تلنگر  سر بیرون بیاورد، به ناز." وقتی شنیدم و ديدم که فرزندان گرین هم خودی نشان دادند راستش به خودم بالیدم. نتیجه کار خیلی مهم نبود، مهم بودن، و به باور رسيدن بود. که پاره ای اوقات تا به فعل در بياد، آدم را جان به لب می کند و زمان زیادی می برد.

دیگرانی هم بودند، که نقش خنده هاشان صداقت ناب و روح سبزی چون درختان "پیل لاغه"(باغات جنوبی شهر)را به انسان القا می کرد. و یا جوانانی که ادب و معرفتشان تو را می برد به سالهای که در این شهر عشق و معرفت را سر هر کُوی و بَرزن معنا می کردند.  

شب بود و راه نا پیدا این دل بود که مي يافت و می رفت. چراغ دلت روشن. آرام می رفتیم و بی تعجیل، از استارت کار به راحتی می شد فهمید که سکان تیم دست جوانی پر شور و پر انرژی است. می رفتیم و می رفتیم، مهم نبود سپیده کی سَر می زند. مهم این بود با سر زدن سپیده ما روی قله باشیم. دو ساعتی باید تلاش کنی تا به چشمه ی  گوارا و دلنشین برسید، آنجا که سخاوتمندانه میهمان جرعه اي آب گشته جگرتان جلا می یابد.

     چراغی که از ساعتها قبل  سو سو میزد حال به چند قدمی رسیده، ما را می خواند، در کنار كلبه ی فلزي دوستان با صفا نانمان دادند و برایمان از دل گفتند و چون حرفها تمام شد، اميد و خنده با قدري چاشني تعجب بابت صعود، توشه راهمان کردند.  صفای دل شان را به خاطره سپرديم و به راه زديم و تا ساعتی مزه چای و نقل شان یر زبانمان بود.

    به خود شديم و در خود فرو. ما مي رفتيم و قله مي رفت. اين شده بود یک بازی عاشقانه بین ما و آن سرکش رو به آسمان. بینمان رابطه ای دوستانه حاکم شده بود برايش مي نواختيم، او به ما نور هدیه می داد، وقتی ماه اگر چه نیمه سر برون آورد یاد بر آمدن آفتاب نزدیک قله ها افتادم که وقتی به او فکر می کنی بدنت گرم می شود. او نیز خجولانه سرک کشید و بالا آمد، هر چه بالاتر شورمان افزو تر و جدیتمان  براي رسيدن بيشتر. سر پناه بالا دستي در بلنداي يال آغوش گشاده به انتظار ایستاده بود. "اي آمده از راه دراز خوش آمدي".

   در اين کلبه مخروبه نيز لختي به خود شديم و آبي به گلو می رسانیم، نمی شود دوربین با تو باشد و از ثبت ستاره ها و شهر نور باران صرف نظر کرد. رقص ستاره ها که ثبت می شود، سرما دلنشین شده و باید رفت تا گرم شد. عقربه ساعت ما را به خود آورد. برويد، وقت تنگ است زمان کمی مانده تا سرکشی صبح. گام بر می کشیم رو به شیب گام ها نرم تر و آهسته شده همراه با زوزه باد.

 

به سراغ من اگر می آیید

نرم و آهسته بیایید

 تا مبادا که ترک بردارد

 چینی نازک تنهایی من

 

        قرمزي بی نظیری از شرق  به شادي ما را به خود می خواند و ما در تلاش برای آخرین گام ها هنوز بوی سرمست کننده بوته و گل های وحشی کوهی به مشام می رسد. گل های سرخ دست تکان می دهند تا تو برسی به ان ستیغ بلند، بالاترین نقطه شهر.  چند دقیقه ای می شود که بچه ها پیش قله هستند و از آن بالا دست تکان مي دهند. و من به كار ثبت بوته هاي آرام روي يال با چهره هاي نابشان، كوههاي شرق هر يك با هيبتي زيبا به استقبال ما آمده اند. وای بچه ها ما شب را تحویل صبح سپید دادیم. خورشید از شرق سوزان می روید. و ما به ارتفاع 3850 رسیده ایم. وسط مرداد. هوا خنک. دل ها نزدیک. نسیم ملایم

    نم بوسه اي از روي عشق بر قله مي فشانيم از بلنداي اين بام شهر درود مي فرستيم به همه ي آن عاشقاني كه در شهر هستند و آرزوي آن را داشتند اي كاش اينجا مي بودند.        

نام من عشق است

آيا مي شناسيدم

 

نوشته شده در  چهارشنبه چهارم شهریور 1388  توسط ح. نجاریان  | 


 

 پير مردي بر قاطري بنشسته بود و از بياباني مي گذشت . سالكي را بديد كه پياده بود

پير مرد گفت : اي مرد به كجا رهسپاري ؟

سالك گفت : به دهي كه گويند مردمش خدا نشناسند و كينه و عداوت مي ورزند و زنان خود را از ارث محروم مي‌كنند

پير مرد گفت : به خوب جايي مي روي

سالك گفت : چرا ؟

پير مرد گفت : من از مردم آن ديارم و ديري است كه چشم انتظارم تا كسي بيايد و اين مردم را هدايت كند

سالك گفت : پس آنچه گويند راست باشد ؟

پير مرد گفت : تا راست چه باشد

سالك گفت : آن كلام كه بر واقعيتي صدق كند

پير مرد گفت : در آن ديار كسي را شناسي كه در آنجا منزل كني ؟

سالك گفت : نه

پير مرد گفت : مردماني چنين بد سيرت چگونه تو را ميزبان باشند ؟

سالك گفت : ندانم

پير مرد گفت : چندي ميهمان ما باش . باغي دارم و ديري است كه با دخترم روزگار مي گذرانم

سالك گفت : خداوند تو را عزت دهد اما نيك آن است كه به ميانه مردمان كج كردار روم و به كار خود رسم

پير مرد گفت : اي كوكب هدايت شبي در منزل ما بيتوته كن تا خودت را بازيابي و هم ديگران را بازسازي

سالك گفت : براي رسيدن شتاب دارم

پير مرد گفت : نقل است شيخي از آن رو كه خلايق را زودتر به جنت رساند آنان را تركه مي زد تا هدايت شوند . ترسم كه تو نيز با مردم اين ديار كج كردار آن كني كه شيخ كرد

سالك گفت : ندانم كه مردم با تركه به جنت بروند يا نه ؟

پير مرد گفت : پس تامل كن تا تحمل نيز خود آيد . خلايق با خداي خود سرانجام به راه آيند

پيرمرد و سالك به باغ رسيدند . از دروازه باغ كه گذر كردند

سالك گفت : حقا كه اينجا جنت زمين است . آن چشمه و آن پرندگان به غايت مسرت بخش اند

پير مرد گفت : بر آن تخت بنشين تا دخترم ما را ميزبان باشد

دختر با شال و دستاري سبز آمد و تنگي شربت بياورد و نزد ميهمان بنهاد . سالك در او خيره بماند و در لحظه دل باخت . شب را آنجا بيتوته كرد و سحرگاهان كه به قصد گزاردن نماز برخاست پير مرد گفت : با آن شتابي كه براي هدايت خلق داري پندارم كه امروز را رهسپاري

سالك گفت : اگر مجالي باشد امروز را ميهمان تو باشم

پير مرد گفت : تامل در احوال آدميان راه نجات خلايق است . اينگونه كن

سالك در باغ قدمي بزد و كنار چشمه برفت . پرنده ها را نيك نگريست و دختر او را ميزبان بود . طعامي لذيذ بدو داد و گاه با او هم كلام شد . دختر از احوال مردم و دين خدا نيك آگاه بود و سالك از او غرق در حيرت شد . روز دگر سالك نماز گزارد و در باغ قدم زد پيرمرد او را بديد و گفت : لابد به انديشه اي كه رهسپار رسالت خود بشوي

سالك چندي به فكر فرو رفت و گفت : عقل فرمان رفتن مي دهد اما دل اطاعت نكند

پير مرد گفت : به فرمان دل روزي دگر بمان تا كار عقل نيز سرانجام گيرد

سالك روزي دگر بماند

پير مرد گفت : لابد امروز خواهي رفت , افسوس كه ما را تنها خواهي گذاشت

سالك گفت : ندانم خواهم رفت يا نه , اما عقل به سرانجام رسيده است . اي پيرمرد من دلباخته دخترت هستم و خواستگارش

پير مرد گفت : با اينكه اين هم فرمان دل است اما بخر دانه پاسخ گويم

سالك گفت : بر شنيدن بي تابم

پير مرد گفت : دخترم را تزويج خواهم كرد به شرطي

سالك گفت : هر چه باشد گر دن نهم

پير مرد گفت : به ده بروي و آن خلايق كج كردار را به راه راست گرداني تا خدا از تو و ما خشنود گردد

سالك گفت : اين كار بسي دشوار باشد

پير مرد گفت : آن گاه كه تو را ديدم اين كار سهل مي نمود

سالك گفت : آن زمان من رسالت خود را انجام مي دادم اگر خلايق به راه راست مي شدند , و اگر نشدند من كار خويشتن را به تمام كرده بودم

پير مرد گفت : پس تو را رسالتي نبود و در پي كار خود بوده اي

سالك گفت : آري

پير مرد گفت : اينك كه با دل سخن گويي كج كرداري را هدايت كن و باز گرد آنگاه دخترم از آن تو

سالك گفت : آن يك نفر را من بر گزينم يا تو ؟

پير مرد گفت : پير مردي است ربا خوار كه در گذر دكان محقري دارد و در ميان مردم كج كردار ,او شهره است

سالك گفت : پيرمردي كه عمري بدين صفت بوده و به گناه خود اصرار دارد چگونه با دم سرد من راست گردد ؟

پير مرد گفت : تو براي هدايت خلقي مي رفتي

سالك گفت : آن زمان رسم عاشقي نبود

پير مرد گفت : نيك گفتي . اينك كه شرط عاشقي است برو به آن ديار و در احوال مردم نيك نظر كن , مي خواهم بدانم جه ديده و چه شنيده اي ؟

سالك گفت : همان كنم كه تو گويي

سالك رفت , به آن ديار كه رسيد از مردي سراغ پير مرد را گرفت

مرد گفت : اين سوال را از كسي ديگر مپرس

سالك گفت : چرا ؟

مرد گفت : ديري است كه توبه كرده و از خلايق حلاليت طلبيده و همه ثروت خود را به فقرا داده و با دخترش در باغي روزگار مي گذراند

سالك گفت : شنيده ام كه مردم اين ديار كج كردارند

مرد گفت : تازه به اين ديار آمده ام , آنچه تو گويي ندانم . خود در احوال مردم نظاره كن

سالك در احوال مردم بسيار نظاره كرد . هر آنكس كه ديد خوب ديد و هر آنچه ديد زيبا . برگشت دست پير مرد را بوسيد

پير مرد گفت : چه ديدي ؟

سالك گفت : خلايق سر به كار خود دارند و با خداي خود در عبادت

پير مرد گفت : وقتي با دلي پر عشق در مردم بنگري آنان را آنگونه ببيني كه هستند نه آنگونه كه خود خواهي …

 

دالای لاما : برای اداره کردن خویش از سرت و برای اداره کردن دیگران از قلبت استفاده کن

نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388  توسط ح. نجاریان  |